الهه کلباسی هستم فارغ التحصیل رشته مدیریت کتابداری و اطلاع رسانی با بیش از 30 سال سابقه تدریس در پایه های چهارم و پنجم ابتدایی و دارای رتبه اول در جشنواره الگوهای تدریس در سال 1379 و 1382 در ناحیه یک و استان اصفهان . هم اکنون معلم علوم و رياضي كلاس هاي چهارم دبستان پسرانه امام محمد باقر (ع) می باشم . این سایت را به منظور به اشتراک گذاری علوم و دانش جدید با همکاران , دانش آموزان و اولیای عزیز ایجاد نموده ام و آماده گرفتن نظرات و پیشنهادات شما در ارائه بهتر مطالب می باشم .
در یک بیمارستان دو بیمار به نام های تام و جک وجود داشتن که تام اجازه حرکت کردن نداشت ولی جک که تختش کنار پنجره بود می تونست هر کاری بکنه .
جک هرروز می رفت کنار پنجره و از زیبایی های طبیعت برای تام تعریف می کرد .
جک می گفت که پشت پنجره پارک بزرگی وجود دارد که حوضی در وسط ان مانند ستاره می درخشد و پرندگان اواز می خوانند و کودکان بازی می کنند .
جک هر روز تعریف می کرد ....
یک روز صبح که تام از خواب بیدار شد دید که جک نیست ...
پرستار را صدا زد و گفت که اون کجاست . پرستار گفت اون مرخص شده و تازه تو هم بهتری و می تونی حرکت کنی ...
تام با اصرار فراوان بالاخره تختش رو به کنار پنجره برد ... با صحنه ی عجیبی مواجه شد ...
پشت پنجره یک دیوار بزرگ بود که جلوی دید رو گرفته بود ......
دوباره پرستار رو صدا زد و جریان رو براش تعریف کرد . پرستار جمله ای گفت که سر تام گیج رفت ...
پرستار گفته که جک نابینا بود .
به نظر شما از این داستان چه نتیجه می توان گرفت برایم بنویسید. ممنون :کلباسی