الهه کلباسی هستم فارغ التحصیل رشته مدیریت کتابداری و اطلاع رسانی با بیش از 30 سال سابقه تدریس در پایه های چهارم و پنجم ابتدایی و دارای رتبه اول در جشنواره الگوهای تدریس در سال 1379 و 1382 در ناحیه یک و استان اصفهان . هم اکنون معلم علوم و رياضي كلاس هاي چهارم دبستان پسرانه امام محمد باقر (ع) می باشم . این سایت را به منظور به اشتراک گذاری علوم و دانش جدید با همکاران , دانش آموزان و اولیای عزیز ایجاد نموده ام و آماده گرفتن نظرات و پیشنهادات شما در ارائه بهتر مطالب می باشم .
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید.
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !