در مجالی که برایم باقی ست هیچ کسی چیزی را حفظ نباید بکند
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم مغزها پر نشود چون انبار
که در ان همواره اول صبح قلب خالی نشود از احساس
به زبانی درس هایی بدهند
مهر تدریس که به جای مغز دل ها را تسخیر کند
و بگویند از کتاب تاریخ
خالق جنگ را بردارند
و سراینده در کلاس انشا
افریننده هر کسی حرف دلش را بزند
مهربانی ست که ما را به نکویی ز خاطره ها محو کنند غیر ممکن را ا
و به خود می و به اسانی همرنگ جماعت نشود
جنتی دارد نزدیک زیبا و بزرگ زنگ نقاشی تکرار شود
دوزخی دارد -به را در پائیز تعلیم دهند
کوچک و قطره را در باران
در پی سودایی را در ساحل
که ببخشدما زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و و عبادت را در خدمت خلق
ترس بیرون از دایره رحمت اوست کار را در کندو
در مجالی که برایم باقی ست و طبیعت را در جنگل و دشت
باز همراه شما مدرسه ای می سازم مشق شب این باشد
که خردرا با که شبی چندین بار
علم را با همه تکرار کنیم
و ریاضی را با عدل
دین را با ازادی
همه را با تشویق تدریس کنند قانون
لای انگشت شادی
قلمی امتحانی بشود
و نخوانند کسی را حیوان که بسنجد ما را
ونگویند کسی را کودن تا بفهمند چقدر
و معلم هر عاشق و اگه و ادم شده ایم
روح را حاضر و غایب بکند در مجالی که برایم باقی ست
به جز از باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در ان اخر وقت
به زباتی ساده
شعر تدریس کنند
و یگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
مجتبی کاشانی (سالک)
:: بازدید از این مطلب : 1613
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2